
مهربانم , ای خوب ! یاد قلبت باشد ,یک نفر هست که این جا،بین آدم هایی , که همه سرد و غریبند با تو... تک و تنها , به تو می اندیشد...و کمی ,دلش از دوری تو دلگیر است .
مهربانم , ای خوب!یاد قلبت باشد ,یک نفر هست که چشمش ,به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است:زیر این سقف بلند , هر کجایی هستی , به سلامت باشی ، و دلت همواره , محو شادی و تبسم باشد.
مهربانم ,ای خوب!یاد قلبت باشد:یک نفر هست که دنیایش را , به شکوفایی احساس تو , پیوند زده و دلش می خواهد ,لحظه ها را با تو به خدا بسپارد.
مهربانم ,ای خوب!یک نفر هست که با تو ، تک و تنها با تو ، پر اندیشه است و شعر است و شعور!
مهربانم ,این بار , یاد قلبت باشد:یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است...و به یادت , هر صبح، گونه سبز اقاقی را از ته قلب و دلش می بوسد ، و دعا می کند که این بار تو با دلی سبز و پراز آرامش ,راهی خانه خورشید شوی...و پر از عاطفه و عشق وامید ، به شب معجزه وآبی فردا برسی...


I asked God to take away my pain.
• God said, No. It is not for me to take away, but for you to give it up.
• I asked God to make my handicapped child whole.
• God said, No. Her spirit was whole, her body was only temporary.
• I asked God to grant me patience.
• God said, No.
• Patience is a by-product of tribulations; it isn't granted, it is earned.
• I asked God to give me happiness.
• God said, No. I give you blessings. Happiness is up to you.
• I asked God to spare me pain.
• God said, No. Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me.
• I asked God to make my spirit grow.
• God said, No.You must grow on your own, but I will prune you to make you fruitful.
• I asked for all things that I might enjoy life.
• God said, No. I will give you life so that you may enjoy all things.
• I ask God to help me LOVE others, as much as he loves me.
دعاي زيبا
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد...
خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها کنی...
از او خواستم روحم را رشد دهد...
فرمود : نه تو خودت بايد رشد کنی...
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس مي کنم تا بارور شود...
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند...
فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است...
عطا کردنی نيست ، آموختنی است...
گفتم : مراخوشبخت کن...
فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن ازتو...
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ،
من هم ديگران را دوست بدارم .


کجایی مجنون؟ منم لیلی...
هنوز تازه تر از قصه من و تو قصه ای نیست...
هنوز کسی نیومده که مثل من و تو جرات کنه به عشق نگاه کنه...
هنوز کسی نتونسته پرای خسته شو مثل تو در حیرونی باز کنه...
تا اوج پرواز کنه و نترسه از پریدن و باز پریدن...
هنوز کسی نیومده تا پاشو جا پای تو بذاره...
تو رسم عاشقی رو جاودانه کردی و معنی عشق رو زنده کردی ... با بالهای خودت پریدی شگفتی رو چشیدی،دل باختن و سر سپردن رو آموختی... هر روز بیشتر شدی عطر باورت رو با همه تقسیم کردی ... بزرگ و بزرگ تر شدی،تا جایی که برای دیدنت نگاه کم آوردیم.
دستامون برای گرفتن دستای تو کوتاه شدند و تو اون قدر دور شدی که دیگه باورت نکردیم.
ازت افسانه ساختیم تو قصه ها جستجو کردیم و تو شعرا یادت کردیم.
ازت غزل و دو بیتی و رباعی ساختیم . اسمت رو رو درختا گذاشتیم و مثل یه راز سر بسته تو گنج احساسمون پنهونت کردیم.
اما من ... تا تو مجنونی، لیلی ام ...
باورم شدی، حسی تو رگام شدی، خونم شدی، نور چشمای دیر باورم شدی، روشنی دلم شدی.
هنوز برای شبای سر گشتگی تو بی تابم ... برای دقیقه های پنهون تو پیدایم ...
برای فصل های دل تنگی ات یارم ... هنوز عطش تو رو دارم ... تشنگی ام با شنیدن نام تو سیراب میشه...کسالتم با یادآوری عبور تو شادمان می شه ... اندوهم با شوق دیدار تو سبز می شه ... تو بی قراری منی ... من بی قرار توام و در وادی حیرت هر لحظه با تو وصلم و هر نفس با تو زنده ام....
کجایی مجنون که امروز برای دیدن تو به چله نشسته ام و تا تو به قلب مشتاقم فرود نیایی از چله بر نمی خیزم. به جنونت اقتدا می کنم و باز برای تو می نویسم...
برای شب های آغشته به تو .
فقط برای تو...


آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که تو بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند
راستی آنچه به یادت دادم
پر زدن نیست که درجاست بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست بخند

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد...
چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد...
پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند...
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد...
من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم...
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد...
عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید...
نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد...
اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند...
به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد...

تنهايي من پاکترين و باوفاترين ياري است که در تمام زندگي پيدا کرده ام. تنهايي من با شادي هاي من شاد مي شود و با غم هاي من غمگين. تنهايي من هيچ وقت مرا تنها نگذاشته است. من هرگز تنها نبوده ام چون هميشه تنهايي من در کنار من بوده است. در فرهنگ تنهايي من خيانت جايي ندارد. تنهايي من به آساني به دست نيامده است. تنهايي من از انتهاي يک کوچه مه گرفته و غمگين با ناز و کرشمه به سمت من تنها آمده است. تنهايي من با تمام چيزهايي که درخود دارد مرا تنها نميگذارد.در تن من اما لا به لاي اين حال و هوايي که ماندن و نفس کشيدن را معنا مي کند گاه دلم براي رفتن تنگ مي شود.امروز دلتنگ خاطراتي شده ام که پشت سر جا مانده اند و بي تاب آرزوهايي که از روبرو مي گريزند…. شايد آخر دنيا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگيرند و شايد تا همين چند ثانيه ديگر آخر دنيا شود.


شاید آنروز که سهراب نوشت:
{تا شقایق هست زندگی باید کرد...}
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت...
باید اینگونه نوشت:
{چه شقایق، چه گل پیچک و یاس...زندگی اجبار است}


ای صمیمی،ای دوست...!
گاه بی گاه لب پنجره خاطره ام می آیی...
ای قدیمی ای خوب...!
تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم...
آرزویم همه سرسبزی توست...
دائم از خنده لبانت لبریز...
دامنت پر گل باد.

سنگ در برکه آب اندازم...
پندارم ،،،
با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد...
کی به انداختن سنگ پیا پی در آب...
ماه را می شود از حافظه آب گرفت...


نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد...
ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم...
به ظاهر گرچه می خندم...
ولی اندر سکوتی تلخ می گریم...


آرزویم اینست...
نتراود اشک در چشم تو هرگز...
مگر از شوق زیاد...
و به ندازه هر روز تو عاشق باشی...
عاشق آنکه تو را می خواهد...
وبه لبخند تو از خویش رها می گردد...
و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد...
آرزویم اینست.

آنچه که هستی،هدیه خداوند به توست...
و آنچه که می شوی،هدیه تو به خداوند است...
پس بی نظیر باش.

غروب شد...
خورشید رفت...
آفتاب گردان به دنبال خورشید می گشت...
ناگهان ستاره ای چشمک زد...
آفتاب گردان سرش را پائین انداخت...
آری...
گلها هرگز خیانت نمی کنند

خدايا روزها ميگذرد و من در پيچ و خم جاده هاي زندگي گيج و
مبهوت گام برميدارم من در اين خستگي تنها به كمك كورسويي از
نور اميد تو گام بر ميدارم من ميدانم كه چاره اي جز رفتن نيست و
مي روم اما خدايا بدان تنها به اميد تو ميروم پس تنهايم نگذار ميدانم
بنده ي غرق گناه توام اما هيهات از آن دل رحيم تو كه مرا تنها
بگذارد ...

خلوتگاه شبهای بی کسی ام
تبدیل شده به گور آرزوهایم
آنچه که هر روز صبح گلهای ارغوانی را به نمایش در می آوردم
حالا تبدیل شده به دشتی پر از لاله های سوخته
منی که دل تنهایم را به وجود تو عادت داده بودم
حالا در کوچه های غربت به دنبال دلم می گردم
دلی که سالها پیش آن را به عنوان هدیه به قلب تو دادم
اما تو آنرا پس فرستادی
و
دلم شکست
دل مغرور من زیر واژه های بی رحم تو خرد شد و شکست
او سالهاست که به من هم سر نزده ...
نمی دانم کجا دنبالش بگردم...
ولی این را خوب می دانم که جایی در این دنیای بی وفا پیدا کرده و
بر سر گور آرزوهای بر باد رفته اش ضجه می زند
دل من ساده بود و ساده عاشق شد
ساده هم سوخت و خاکستر شد

آنکه در تنهاترین تنهاییم...
تنهای تنهایم گذاشت...
کاش در تنهاترین تنهاییش...
تنها کسش...
تنهای تنهایش...
گذارد.

نمي دانم پس ازمرگم چه خواهد شد...
نمي خواهم بدانم کوزه گرازخاک اندامم چه خواهد ساخت...
ولي بسيار مشتاقم که ازخاک گلويم سوتکي سازد...
گلويم سوتکي باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش...
واو يک ريز و پي در پي...
دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد...
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد...
بدين سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را...

كوچيك تر كه بودم فكر می كردم بارون اشك خداست ولی
مگه خدا هم گريه می كنه ... چرا بايد دل خدا بگيره ... دوست
داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس كنم ... اشك
خدا را تو يه كاسه جمع كنم تا هر وقت دلم گرفت كمي بنوشم
تا پاك و آسمانی شوم ... آسمان كه خاكستری مي شد دل منم
ابری می شد حس ميكرم كه آدما دل خدا رو شكستند و يا از
ياد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولی
حس كودكانه من می گفت خدا دلش از دست آدما گرفته...

وصيت عشق...
تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد...اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند.
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق:
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد...
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد،همين و بس.
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد...
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد.
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود.
من سرطان دارم ، سرطان عشق...
دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد...
دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد...
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود.

چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد:
چرا نگاه هايت اینقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت اینقدر بي رنگ
است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي
پر از خاطره ... آري با تو هستم ... با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي
يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است...
ديشب خواستم واسه ي دل خودم فال بگيرم... وقتي فالنامه رو باز کردم چشمم به شعري افتاد که هيچ ربطي به دل من نداشت!!! تازه فهميدم که دلم مال خودم نيست...
دوستت دارم...
تو را با تیشه ی عشقم کنار مرمر قلبم تراشیدم .... پس از ان من تورا چون بت پرستیدم....
چرایش را نمیدانم؟؟؟.....

خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند.

میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد " آن دو با هم به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند.حقیقت لباس هایش را در آورد " دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت . از ان روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری اراسته نمایان می شود...
بهت نمی گم که هر چی بخوای بهت می دم چون همه چيزم توئی.
نمی خوام خوابتو ببينم چون تو خيلی خوش تراز خوابی.
اگه يه روزچشمات پرازاشک شدودنبال يه شونه ميگشتی که گريه کنی صدام کن... بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ولی منم پا به پات گريه می کنم.
اگه دنبال مجسمه سکوت می گشتی تا سرش داد بزنی صدام کن... قول می دم ساکت بمونم.
.jpg)

